محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1009
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىخواهى درآيى درآى كه مىخواهم در را ببندم . » عبد الله گويد : « درآمدم و در طويلهء خرى كمين كردم و چون كسان درآمدند در را ببست و كليدها را به ميخى آويخت و من برخاستم و كليدها را برگرفتم و ابو رافع در بالا خانه با كسان به صحبت بود و چون آنها برفتند من بالا رفتم و هر درى را مىگشودم از داخل مىبستم كه با خويش گفتم اگر كسان به كمك وى آيند به من دست نيابند تا او را كشته باشم و عاقبت به دو رسيدم كه در اطاقى تاريك ميان اهل خانهء خويش بودند و ندانستم كجاست و گفتم : « اى ابو رافع ! » ابو رافع گفت : « اين كيست ؟ » گويد : و من سوى صدا دويدم و با شمشير بزدم و حيرت زده بودم و از شمشيرى كارى نساخت . ابو رافع فرياد زد و من از اطاق برون شدم و لحظه اى بعد درآمدم و گفتم : « اين بانگ چه بود ؟ » ابو رافع گفت : « يكى در اطاق بود و مرا با شمشير زد » گويد : او را با شمشير بزدم كه زخمى شد اما كشته نشد و سر شمشير را به شكم او فرود كردم كه از پشتش درآمد و دانستم كه او را كشتهام ، آنگاه درها را يكى پس از ديگرى گشودم تا به پله اى رسيدم و پا نهادم و پنداشتم كه به زمين رسيدهام و شبى مهتاب بود و بيفتادم و پايم بشكست و آن را با عمامهء خويش بستم و برفتم تا نزديك در نشستم و گفتم : « به خدا امشب نروم تا از مرگ وى مطمئن شوم » گويد : و چون خروس بانگ برآورد يكى از بالاى حصار بانگ زد كه ابو رافع بازرگان مردم حجاز درگذشت . و من پيش همراهانم رفتم و گفتم فرار كنيد كه خدا ابو رافع را كشت و پيش پيمبر رفتم و قصه را با وى بگفتم پيمبر گفت : « پايت را دراز كن » و پايم را دراز كردم و دست بدان ماليد و گويى هرگز آسيب نديده بود . ابو جعفر گويد : « به گفتهء واقدى پيمبر در ذىحجهء سال چهارم هجرت كس